|
همه می گذرندو می گویند:((چقدرعجیب عاشق شدی!)) ومن بی توجه به گفته ها دامن چین چین ارزو می پوشم و ... پولک شادی به سر می زنم تا تو بیا یی ولی... کم کم پولک ها شل شدندوافتادندو تیک تاک ثانیه های انتظار به من فهماندند... چقدر دیراست!!!!!!! ودیدم که توهرگز نمی ایی نمی خواهم باورکنم که... حالا همه میگذرندو می گویند: ((چقدرساده فراموش شدی!)) موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385 و ساعت 20:44 توسط روژان |
موضوع : | *| نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385 و ساعت 21:58 توسط گلناز | تشنگییه گل سرخ رااشک هیچ بلبلی سیراب نمی کند.
ِِِِوقتی دراشیان کوچک قلبم ارمیدی تاابدمیزبانت شدم اما... افسوس که بی توجه به من پروازکردی واشیانه راویران ساختی. کاش هرگزطلوع خوش باتوبودن را نمی دیدم که: که حال درغروب توتلخ کام انتظار طلوعت باشم و.... این شب فراق که چه طولانیست. موضوع : | *| نوشته شده در جمعه 30 تیر1385 و ساعت 0:43 توسط روژان | باید فراموِشت کنم ، چندیست تمرین می کنم...من میتوانم ، میشود ، (ارام تلقین میکنم )
سهراب ، گفتی : چشمها را باید شست ،شستم ولی... گفتی : جور دیگر باید دید ، دیدم ولی... گفتی : زیر باران باید رفت ، رفتم ولی... او نه چشمهای خیس و شسته ام را ، نه نگاه دیگرم را ،
فقط زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه ی باران ندیده... موضوع : | *| نوشته شده در شنبه 17 تیر1385 و ساعت 2:49 توسط گلناز | تکه ای ازقلب من نزدکسی جامانده است بی قراری بذر غربت دردلم افشانده است
باارزوهایی که درتنهایی هایم تشییع شده اندونیزبافریادهایی پرازالتماس دردالانهای پرپیچ وخم روزگارنسیم می وزدو من فرسنگها به دورازتو... باخاطراتی پرازسکوت بی صبرانه منتظرولبریز حس دیدارم ولی افسوس... که تو نیستی تابودن راباورکنم. بی توازبارانی بودن خسته شده ام ازشمردن ستاره ها نیز. اهی کوتاه برای سادگی هایم برای منی که سالهاست افتاب راازیادبرده ام واینجا... مدفون وخاموش درتابوت سردانتظارپوسیده ام و... دیگرپروازرادوست ندارم موضوع : | *| نوشته شده در شنبه 3 تیر1385 و ساعت 20:6 توسط روژان | گفتم ای دل ساده .ساده فراموشش کن...تا کجا چشم بدین جاده فراموشش کن...
خیلی زود تموم شدن حرفا میون من و تو موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385 و ساعت 14:34 توسط گلناز | سنگین ترین غروب من لحظه های بی تو بودن است وسکوت تو خاموش ترین حجم لحظه هایم.
من همیشه تکه ای از تنهایی ام را با غربت چشمهایت می امیزم
وانگه: به رنگی می رسم روشن تراز یک رنگی. من تا هنوز تاهمیشه به تو معتقدم و ... تاریک با من نیست اری.
تنهایم خاموشم تاریکم ای بوی تو خوب. من به جاودانگییه یک سوگند به وفایت معتقد و... شفافییت سنگین چشمهایت را معترف انگاه که می گویم: مهربانم چشمهایت را دوست دارم. موضوع : | *| نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385 و ساعت 23:40 توسط روژان | تنهایی ام را با تو قسمت می کنم ... (سهم کمی نیست ...! )
باز ان شب که صدای تهمت باد سخن چین چوب رسوایی من را در دو عالم میزند... می توانم با خیالت عاشقی را سر کنم . عشق را باور کنم... باز ان شب که حرارت در نفوذ بی نهایت از نگاه پر شرارت می کند قلبم جدا می توانم در خیالت عاشقی را سر کنم . عشق را باور کنم... دبور سرد نفرت می زند بر صورتم چنگ باز ان شب که عطش در وجودت حرف اول می زند کودکی در کوچه ها باز هم نی سواری می کند
در سینه حبس است و هوس در یک قفس می توانم در خیالت عاشقی را سر کنم . عشق را باور کنم...
به یاد خاطرات زشت و زیبا در پس چشمان گیرا بوسه از نو کاشتم می توانم در خیالت عاشقی را سر کنم . عشق را باور کنم... باز ان شب که برایم قلب پر دردت تپید می توانم تا سحر بی شک شکیبایی کنم... عاشقی را سر کنم... عشق را باور کنم... موضوع : | *| نوشته شده در شنبه 13 خرداد1385 و ساعت 3:10 توسط گلناز | نگو...نگو که نمی ایی بگذار انتظار سرسبز بماند در باغ خاطراتم.
شبی از پشت یک تنهاییه نمناک و بارانی تورا با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس ... تورااز بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم وتو... وتو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی. نمی دانم چرا رفتی. نمی دانم چرا!!! شاید خطا کردم وتو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی ... نمی دانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟! ولی رفتی. وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت من بی تو ... هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
موضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385 و ساعت 22:55 توسط روژان | تمام سرمایه ی یک دل حرفهایست که برای نگفتن دارد...
نمی دانم تو می دانی که میمیرم ولی... افسوس که می دانم تو می دانی منم سوسوی یک فانوس تو می دانی که قلب من پراست از ناله و زاری ودر خواب دو چشمانم فقط غربت شده جاری تو دانستی که تنهایی پراست از وحشت و تشویش و رفتی... تا دوباره من شوم ان عاشق درویش... کنارخاطرات پوچ تو منم با غصه هم اغوش منم با بی تو بودنها کنارشعله ای خاموش تمام لحظه های من : پراست از درد تنهایی و شاید لحظه می داند که... تو هرگز نمی ایی.
موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385 و ساعت 22:19 توسط روژان | فاصله ی زندگی تا مرگ تنها یک قدم است. دانا کسی است که این یک قدم را عاشقانه بردارد...
هر شب تو را احساس می کنم ... از پنجره ی سوخته ی قلبم بی اختیار لبان مجنون شکست خورده ام را بر روی لبانت می رقصانم... چه جورانه قلبت مرا ترک کرد... چقدر امدنت خاطره افرین بود. غم در این شب سیاه گلویم را می فشارد و جز سیاهی رنگی بر رخسار گونه هایم نمی گذارد... برای اخرین لحظه ی دیدار چه سکوتی بر نگاه ها حکم فرماست... هنوز تلخی بوسه ی اخرین شب وصال را به یاد دارم... هنوز سردی پیراهن وصله دار از عشق را بر روی تن بیمارم احساس می کنم. می دانم که نگاه های سردت در من اثر گذاشت...
اما افسوس که نگاه های گرم و سوزنده ی من در تو اثری نمی کرد... به امید امدن روزی که رسیدن به تو ارزو نباشد...
موضوع : | *| نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1385 و ساعت 19:48 توسط گلناز | ((بنام انکس که چشمانم را تا ابد گریان کرد))
باز غروب از راه رسید با همه ی دلواپسی هایش و خورشید به امید فردا دستی برایم تکان داد و ماه با چهره ای تابان ارام سلام کرد... صدای بغضی میان حنجره ام شکست و اشک جاری شد. ان زمان بود که یاد تو را در صفحه ی بلورین ذهنم ارام ارام حس کردم مدتهاست که غروب یاد تو را در ذهنم تداعی میکنم و صفا یی به خلوت درونم می بخشد ومن پنهان از همه تو را ارزو میکنم .
موضوع : | *| نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385 و ساعت 15:40 توسط روژان | ((من به کنج کپری خسته و تنها و خموش خواب سنگین غمی رفته و ناارامم))
هرروزازپنجره به کوچه های تنهایی سرک میکشم
لحظه ی امدنت را جشن بگیرم انتظار امدنت را دوست دارم و زیر شکنجه ی ثانیه ها تاب خواهم اورد تا لحظه ی وصالت را به اغوش کشم دوست دارم عزیزترین
موضوع : | *| نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385 و ساعت 1:38 توسط گلناز | لطفا ان قدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم. بذار واسه همیشه بیام خونه شما عید دیدنی.اخه من فقط تو رو دوس دارم! جرمه؟
دیدی گل سرخ وقتی می خواد واسه ی پروانه ها جا باز کنه... دیواره های قلبش نا خواسته ترک می خوره؟ من یه وقتایی اونجوری دوستت دارم.! نگو پرده های حریر شرمو زدم کنار... می خوام این احساس به اتیش کشیده شده زیر رواقهای طلایی ناز کردنات یه هوایی بخوره. خیلی اروم واست می نویسم: نبینم دلت از من بگیره! نبینم واسه من اخم کنی . واسه دیگران بخندی! نبینم یه جوری تلافی کنی که گونه هام از خجالت چشم های مهربونت سرخ تر بشن!
من به اون ادما به همشون گفتم شعرا واسه تو ا... همش حتی اونا که هنوز نوشته نشدن. اونا که تو چند فرسخی دارن ستاره می شمرن! اونا که پشت مه گم شدن! و خیلیای دیگه ! عزیزم! زندگی من بخوای نخوای مال تو ا... اخه تا عاشقت شدم شاعرم کردی. خودت نوشتی: بازم واسم بنویس! غزلت ارومم می کنه! مثنویت دلداریم میده! شعر نوت تازه م میکنه! نگاهتم که دیگه هیچی...! باهاش زندگی میکنم!
خلاصه که حسابی رو اسم همه خط کشیدی. رو تموم شماره های جدول دلم! عمودی... افقی... اون خونه سیاها! اون حرفای جا افتاده! اون خطهای وسط . به خدا همش تویی . اخه من از دست تو چیکار کنم؟!
موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385 و ساعت 0:21 توسط گلناز | عاشقانت همه در عشق تو نام و نشانی دارند انکه در عشق تو بی نام و نشان است منم... هرگز به پایان راه نمی اندیشیدم چرا که میدانستم بی تو... در انتهای راه خبری نخواهد بود. بی تو در انتها هیچ خبری نخواهد بود من فقط از پایان تو میترسیدم پایان تو... که سر اغاز مرگ تدریجی من بود. حال: از تو میخواهم اغاز کنی ابتدا را ... اغاز کنی همان عشق را. تنها اگر مرا باور کنی تو را برای همیشه دوست میدارم. دستم را بگیر مرا به قلبت راه بده تا...... برای همیشه انجا باشم عزیزم... هرگز نخواهم رفت و هرگز اجازه ی رفتن نخواهم داد پس هیچگاه تنها نمی مانی هیچگاه.
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش.
موضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385 و ساعت 23:17 توسط روژان | یک سلام پر رنگ و چند نقطه چین ... به علامت چند سوال کم رنگ که وقتی می ایی می روند و هر وقت می روی دوباره بر می گردند ! و یک دقیقه سکوت به احترام تمام لحظه هایی که رفتند تا بمانند.
حالا که دارم از چکه های کوچیک اشک واسه کلمه های اشفته ذهنم یه چیزی شبیه قایق می سازم اینجا شبه ! نه فکر کنی شبه نه عزیزم ! همیشه شبه . تا تو یه وقتی یه روزی از راه دور با یه فانوس نقره ای بیای ویه ریزه نور بپاشی رو غریبی این دشت!
موضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1385 و ساعت 0:15 توسط گلناز | |
درباره وبلاگ
![]() منو ي وبلاگ
نویسندگان
آرشيو
دوستای گلمون
آمار وبلاگ
تابلوی گفتمان
.
|